هوای این روزهای تورنتو را دوست دارم. اون لحظه که از سرما حتی چرخش خون توی رگهام را میتونم حس کنم، با تموم وجود زنده ام. سرما و یخ روی زمین باعث میشه محکم تر قدم بردارم و محکم تر پاهام را به زمین بکوبم و قدرتی را که در درونم هست نشون بدم.
چند شب پیش بود که بعد از نگاه کردن مراسم Grammy، من و آقای همسر نشستیم و با هم فیلم King's Speech را نگاه کردیم. اگر این فیلم را تا الان ندیدین توصیه میکنم حتما ببینین. یک فیلم به دور از هیجانات و صحنه های فیلم های هالیوودی با بازی فوق العاده قوی Colin Firth. دیالوگهای قوی،داستان تاریخی و از همه زیباتر شخصیت پردازی این فیلم بود که ما را ٢ ساعت پای تلویزیون میخکوب کرد.
دیشب با پسرکم رفتیم بیرون برای بازی. ساعت از ٩ گذشته بود که رسیدیم خونه و شام خوردیم ولی هنوز پسرک خوابش نمیومد. نشستیم اولش با هم یک عالمه منچ بازی کردیم و بعدش هم فیلم tangled را گذاشتیم. من روی مبل دراز کشیم و پسرک هم اومد سرش رو گذاشت روی دست من و به من تکیه داد و مشغول فیلم دیدن شد. صحنه هایی از فیلم که میترسید میتونستم قلبش را که مثل گنجشک میزد حس کنم. جاهایی که میخندید با خنده هاش مست میشدم و خلاصه اینکه بعد از یک ساعت ونیم دو تامون سرحال سرحال بودیم. بعضی وقتها برای خوشبخت بودن فقط یه لحظه کافیه و من چقدر خوش شانس بودم که دیشب این لحظه را از دست ندادم!!!!
این چند روز یه پروژه دستم بود که باید انجامش میدادم. چند روز آخر قبل از مسافرت آقای همسر، سرمون حسابی شلوغ بود و فرصت نشد که درست و حسابی بشینم و روش فکر کنم. برنامه ریزی کرده بودم که شنبه شب و یک شنبه شب بعد از خوابیدن پسرکم بشینم سر کارم ولی از روز جمعه که آقای همسر رفته ، دندون درد من هم شروع شده. مسکن هایی که خوردم من را بی حال کرده ولی روی دندون درد اثری نداشته.
حالا الان ساعت ١١:١۵ یکشنبه شب است. من هستم و پسرکی که خوابش نمیبره و دندونی که درد میکنه و بدنی که کمبود چایی و قهوه پیدا کرده و یه پروژه ناتمام....
در این گوشه دنیا برخلاف انتظار من از یک کشور جهان اولی به شدت اوضاع شیر تو شیر هستش و باید کلاهت را دو دستی بچسبی تا باد نبره. ادارات دولتی و غیر دولتی هم فرقی نمیکنن. همه چیز هم مافیا داره. خدمات اینترنت و تلفن و تلویزیون در دست یک خانواده قرار داره با اسامی متفاوت، واردات و فروش مشروبات الکلی در دست گروهی از دولت، و در کمال ناباوری حتی سپا و ماساژ هم دارای مافیای خودش میباشه و وای به حال شما اگر بدون اجازه وارد حریم هر کدوم از این مافیا ها بشین و یا سر و کارتون به اونها بیفته.
طبق توصیه تمام کانادا نشینان به ما، چک کردن تمامی قبوض یکی از کارهای ماهیانه ماست که خدا را شکر همیشه هم زیادتر از آنچه که باید در آن نوشته شده و همیشه باید با آنها تماس گرفت و بعد از نیم ساعت شنیدن آهنگهای مختلف مثل همیشه با جواب ببخشید اشتباه شده روبرو میشوید که در ادامه گفته میشود در صورت حساب بعدی منظور خواهد شد و این چرخه هر ماه ادامه داره (این اختلافها از ١٠-١۵ دلار شروع شده و بسته به مقدار قبض بالا میرود)
بله مثل تمامی دول پیشرفته و حتی غیر پیشرفته دنیا سیستم پرداخت اینترنتی در کانادا هم وجود داره ولی استفاده از آن دل شیر میخواد. چون اگر مثلا شما شماره حساب و یا کردیت کارد خود را به فرض مثال به راجرز بدین دیگه هیچ کنترلی بر مقدار پول برداشت شده ندارین و به این راحتی هم نمیشه پول پس گرفت.
روزهای اول صف مشتریان در بانک که فقط برای پرداخت قبوض خود مراجعه کرده بودن برام عجیب بود که شکر خدا این علامت سوال هم از ذهنم پاک شد!!!!!
این کشور به اصطلاح سرمایه داری و صنعتی، فاقد هر گونه صنعت هستش و اقتصاد آن کاملا بر اساس مالیاتهای دریافتی از من و شما و درآمد حاصل از نفت میچرخه و من هر چه فکر میکنم دلیلی برای حضور کانادا در گروه ۵+١ نمیبینم. لطفا اگر اطلاعاتی در این زمینه دارین بنده را از بی خبری نجات بدین.
به نظر من به طور کلی در این کشور اساس بر نبودن پول در دست مردم هستش. فرقی نمیکنه درآمد شما چقدر باشه (که البته معمولا خیلی پایین و یا حداکثر پایین هستش) بعد از کسر مالیاتهای مربوطه دریافتی شما معمولا یکسان خواهر بود که کفاف زندگی شما را به سختی خواهد داد مگر اینکه به روشهای مختلف درآمد واقعی خود را پنهان کنید و به طور خلاصه دروغ بگید، که البته اگر حقوق بگیر باشید خیلی سخت خواهد بود و به همین دلیل درصد بالایی از مالیات این کشور از جیب حقوق بگیرانی که در نیمه پایین درآمدی قرار دارند پرداخت میشه. و یا شما مجبور به کار بدون قرار داد میشین که به رسم اینجا حقوق تان به صورت نقدی پرداخت شود و هیچ ردی برای موسسات مالیاتی باقی نماند که در این صورت از مزایای کار کردن بی بهره خواهید بود و ...
به گفته کارمندان این مملکت، اینجا شما هیچ وقت تضمین شغلی ندارین و همه پیشنهاد میکنن که هیچ وقت دست از دنبال کار گشتن برندارین حتی اگر هنوز یک ماه است که استخدام شده اید
ادامه دارد.....
چند روز پیش، درست روزی که هوا تقریبا ٢٠ درجه زیر صفر بود از بیرون صدایی را شنیدم. وقتی از پنجره دنبال منبع صدا گشتم دیدم که تمام درختهای پارک جلوی خونه ما را قطع کردن و دارن یکی یکی تکه تکه میکنند. اگر فقط پارک بود باز شاید میشد یه جوری این کار را توجیح کرد ولی جالب اینجاست که اون ساختمون دو طبقه سمت راست تصویر یه خونه تقریبا ١۵٠ ساله است که الان به موزه تبدیل شده و این پارک هم بخشی از فضای سبز این موزه به حساب میومده!!!!!!
انصافا در این یک مورد برخلاف روال موجود در کانادا سرعت عمل مسوولین مثال زدنی بوده و در عرض کمتر از دو روز دیگه اثری از اون درختان زیبا و تنومند دیده نمیشه. در ضمن عملیات گود برداری برای ساخت چند عدد برج هم بلافاصله شروع شده.

خلاصه که به نطر همه جای دنیا آسمون یک رنگ بیشتر نداره و وقتی پای پول به وسط میاد، حفاظت از محیط زیست و آثار تاریخی و سرمایه ملی و ... فقط جنبه شعار پیدا میکنه!!!!!
از امروز صبح رسما دوباره شروع به کار کردم. این چند ماه بیکاری بیشتر از اونی که فکر میکردم سخت گذشت و باز بیشتر از قبل به این نتیجه رسیدم که من آدم خونه نشستن و بچه بزرگ کردن و خاله بازی نیستم. من وقتی بیرون از خونه کار میکنم و ارتباطات کاری خودم را دارم، مادر به مراتب بهتری میشم.
این چند ماه چیزی گم شده بود که امیدوارم زود زود پیداش کنم.
الان داشتم یاهو را چک میکردم که کنجکاو شدم برم دمای شهرهایی که تا الان زندگی کردیم را مقایسه کنم. نتیجه به ترتیب سکونت:
تهران ٣، ساپورو -١، زوریخ -٧، دوبی ٢١ و تورنتو -١١
مقصد بعدی احتمالا یا قطب شمال یا صحرای آفریقا.....
این روزها از دست خودم حسابی عصبانی ام. از اینکه باز بیش از اندازه برای یک نفر انرژی گذاشتم و در آخر چی دستگیرم شد؟ اینکه من حسود و خودخواه و مغرور و تازه به دوران رسیده هستم!!!! چرا؟؟ چون یکبار وقتی خانم داشتن تشریف میاوردن خونه ما، ما داشتیم از در میرفتیم بیرون و بهشون برخورده که چرا بهشون نگفتیم!!!! و با وجود معذرت خواهی من و دعوت دوباره از ایشون برای اومدن!!!!!!
واقعا برای خودم متاسفم که هنوز در ٣٢ سالگی قادر به شناختن شخصیت واقعی افراد نیستم و هنوز هم بیخود و بیجهت اعصاب خودم را به خاطر کسانی که ارزشش را ندارن بهم میریزم!!!!!!!!
ینبتسیمنتسیمزباسینتنم (اینها فحش هستن!!!!!)
این روزها در عین بیکاری فرصت سر خاروندن نداریم. به قول اینجایی ها
Looking for a job is a full time job
به هر حال امیدوارم و من و همسری هر چه سریعتر قبل از تمام شدن باقیمونده اعصاب و پولمون یه کار درست و حسابی پیدا کنیم. حالم بهم میخوره از تمام این دفاتر دولتی که تنها کاری که میکنن از بین بردن اعتماد به نفس تازه واردها و به قول همسری reset کردن اونهاست. کسانی که از روز اول زیر گوش آدم نعره میزنند که باید به هر کاری راضی باشی با هر حقوقی. اینجا مثل بفیه دنیا و مخصوصا مثل مملکت شما بی قانون نیست که از راه نرسیده کار پیدا کنین. یکی نیست بهشون بگه اگه شما کارگر و عمله لازم دارین دیگه چرا حداقل مدرک را برای شروع پروسه مهاجرت فوق لیسانس در نظر گرفتین!!!!! آخ که اگه پاسپورتشون را لازم نداشتیم ....
قعلا توی این گوشه دنیا همه چیز on hold هستش، مخصوصا زندگی ما.
امروز مطمئن از انتخاب آقای همسر و به قول خودش برای تحسین کردنش، رفتم تا خونه ای را که اجاره کرده و بناست دو هفته دیگه تحویلمون بدن ببینم و اندازه های اتاق خوابها را بردارم تا بتونیم بریم وسایل اتاق خواب خودمون و پسرک و همچنین میز نهارخوری را بخریم ولی اولین چیزی که بعد از باز کردن در خونه توجهم را جلب کرد بوی سیگار و جا سیگاریهای پری بود که همه جا پخش بودن و بعدش هم دو سه تا خوکچه هندی که ته اتاق نشیمن توی یه قفس گذاشته شده بودن. بعدش هم یه خونه با دیوارهای قهوه ای سوخته و اتاق خواب بدون کمد و آشپزخونه کثیف و ....

تو اون لحظه به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که گذشته از هزینه، حداقل چند روز وقت لازمه تا این خونه تمیز بشه و رنگ بشه تا بشه وسایل را برد و چید ... چیزی که ما الان اصلا نداریم. مدرسه پسرک همون روزی که خونه را تحویل میدن شروع میشه و ...
و نتیجه گفتن این حرفها به آقای همسر چی بود؟؟؟
.....
حتی فکر کردن به اینکه هنوز دو هفته دیگه باید با همین دو تا چمدون زندگی کنیم هم اعصابم را بهم میریزه چه برسه به ....
این روزها سخت نگرانم. نگران آینده. نگران تصمیمی که بالاجبار زودتر از موعد گرفتیم. هر روز و هر ساعت دارم برای خودم انرژی مثبت میفرستم و مدام تکرار میکنم که ما میتونیم. که این بار هم مثل دفعات قبلی خیلی سریع جا میفتیم و همه چیز روبراه میشه ولی نمیدونم چرا ته دلم هنوز خالیه.
صادقانه اقرار کنم که من
بیشتر از آنچه فکر میکنید میترسم.
و با این حال استوار ایستاده ام
و به این جمله ایمان دارم
که درختان ایستاده میمیرند...
باز مشغول جمع کردن وسایل و فروختن زندگی هستم. نمیدونم بگم که امیدوارم این بار، بار آخر باشه یا نه ولی بیشتر از همه چیز، خسته ام. خسته از جا گذاشتن دوباره دوستهای قدیمی. خسته از تلاش برای پیدا کردن دوستهای جدید...
دلم یه دوست صمیمی میخواد. دوستی که اگه باز یه وقتی مثل امروز دلم گرفت، بتونم راحت بهش زنگ بزنم و ببینمش. فقط همین!!!
امروز درست یک ماهه که دارم فکر میکنم توی این فرصتی که دارم برم دنبال چیزی که دوستش دارم، شاید بعدها بتونم کارم را عوض کنم، ولی به هیچ نتیجه ای نمیرسم. مگه میشه من به هیچ چیز علاقه خاصی نداشته باشم؟؟؟؟؟؟
از نوشتن نوشته های مادرانه خسته شده ام. حس میکنم این نوشته ها من را فقط در قالب یک مادر خلاصه میکنن که همه جای کارش هم میلنگه. ولی من غیر از یه مادر، خودم هستم. دوست دارم باز هم از خودم بنویسم مثل قبل. من هیچ وقت سخنگوی خوبی نبودم، اگه عادت نوشتن را هم از دست بدم پس چه جوری حرف بزنم؟؟؟؟؟
همه اینها را نوشتم که بگم من باز برگشتم!!!
سکانس اول: (من در لاین راست و در حال راه گرفتن از ماشین سمت چپ)
إ، احمق (با عرض معذرت). خب چرا راه نمیدی؟؟؟؟؟؟؟ حتما باید با زور بپیچم جلوی ماشینت؟؟؟؟؟؟؟
سکانس دوم: ( من در لاین چپ و در حال راه ندادن به ماشین سمت راست)
إ، بیشعور. حتما باید پلیس اینجا باشه که مثل آدم توی لاین خودتون رانندگی کنین!!!!
و بعدش هم گاز میدم که طرف نتونه بپیچه جلوی ماشین. 
دلم ميخواد کادو بگيرم٬ کادويی که ندونم توش چيه و بعد ذوق زده بازش کنم. دلم ميخواد کادوم سر سفره هفت سين باشه. دلم ميخواد صبح که از خواب پا ميشم بهم بگن روز مادر مبارک. دلم ميخواد صبح روز ولنتاين حداقل يه تلفن ولنتاينت مبارک بهم بشه. دلم ميخواد....
انتظار زياديه؟
هیچ وقت فکر نمیکردم دلم برای بارون تنگ بشه. من بارون میخوام ٬ اونهم از نوع رگبار که بعدش به جای کلاس رفتن٬ بریم تپه های میرداماد و خیس خیس بشیم و وقتی برمیگردم خونه مامان بگه فکر کنم ماشین تو سقف نداره!!!!!! دلم یه بوسه خیس و پر هوس میخواد. فقط همین.
۱. صمیمی ترین دوستم داره بزرگترین تصمیم زندگیش را میگیره و من شک دارم که خودش داره انتخاب میکنه یا نه. میترسم بعدا برای برگشت خیلی دیر باشه. کاشکی میتونستم باهاش راحت حرف بزنم. کاشکی میتونستم بهش بگم که همیشه بهترین راه پاک کردن صورت مسئله نیست. که بقیه (حتی من) همه تنهاش میذارن و اونه که باید با این تصمیم زندگی کنه. بهش بگم که خودش تصمیم بگیره تا بتونه پای خوب و بدش وایسته. کاش میتونستم بهش بگم که دوست دارم اون خواهری براش باشم که سر روی شونه اش بذاره و یکساعتی زار بزنه تا سبک بشه. خواهری که قصد نصیحت نداره و فقط نگرانه. نگران اینکه مبادا غم و غصه خواهر عزیزش را از پا در بیاره. فقط همین.
۲. چند روز پیش مامان به اصرار میخواست خونه ما را جارو بکشه و من هم آخرش از کوره در رفتم گفتم بابا یک کم راحت بزارین من را. این دو هفته که اینجایین من همش باید بدوم که مبادا کاری بمونه و شما بخواین انجامش بدین. شما اومدین اینجا استراحت کنین نه اینکه واسه من خونه تمیز کنین و ظرف بشورین. خب بعدش چی شد؟ اولش که مامان اخم کرد و یه گوشه نشست تا برم معذرت بخوام. فرداش هم برگشته میگه ما دیگه اینجا نمیایم٬ از دفعه بعد میریم هتل!!!!!
۳. یه وقتهایی بود که تا پشت کامپیوتر مینشستم٬ جمله ها همین طوری سرازیر میشدن.بدون اینکه حتی فکر کنم که چی میخوام بنویسم. ولی الان٬ خط اول که مینویسم میشه٬ قربون صدقه های مادرانه. خط دوم غرغرهای همسرانه و ... هی خط میزنم و خط میزنم تا کلا حس نوشتن از سرم میپره...
۴. دلم یه مهمونی شب ژانویه میخواد. کسی سراغ نداره؟؟؟؟
میدونی! داریم از هم دور میشیم. بنا نبود این طور باشه. بنا بود من و باشم و تو بدون هیچ قید و بندی. بنا نبود من و تو باشیم و یه دیوار دورمون. بنا نبود از همدیگه خسته بشیم. بنا نبود همدیگه را فراموش کنیم. بنا بود با هم و در کنار هم باشیم نه اینکه فقط باشیم. چی شده که به اینجا رسیدیم؟ چرا طاقت حرفهای همدیگه را نداریم؟ چرا به حرفهای همدیگه گوش نمیدیم؟ چرا فقط تو میگی و میگی و میگی٬ جای من هم میگی٬ و من فقط گوش میدم. ازت گله دارم ولی نمیدونم چرا بهت نمیگم. بعضی وقتها حتی تحمل بودنت را ندارم ولی بهت نمیگم و درست همون وقتهاست که تو هم میخوای با اصرار پیشم باشی و ...
راستی٬ کی اینقدر تنها شدیم که خودمون هم نفهمیدیم؟ از کی یادت رفت برام گل بیاری؟ از کی یادت رفت که فقط زنگ بزنی بگی دوستم داری و تلفن را قطع کنی؟ از کی بوی تن تو از یاد من رفت؟ از کی برق چشمهات را فراموش کردم؟ از کی؟
یاد من باشد تنها هستم .
ماه تنهایی من خاموش است.
آن طرف تر شاید
پشت آن کلبه که چسبیده به کوه
تک چراغی باشد
که به آن
شب تنهایی من٬ کوتاه
ماه تنهایی من٬ روشن گردد...
خب باز برگشتم. باز هم دلم برای نوشتن تنگ شد و برگشتم اینجا. این بالا و پایین های زندگی هم تمومی نداره. درست وقتی که فکر میکنی همه چیز دیگه به بهترین حالت ممکن داره پیش میره٬ یه تلنگر لازمه که همه چی را بهم بریزه. هفته پیش وقتی قرارداد کارم را امضا میکردم تو این فکر بودم که به این همه صبر کردن میارزید. این شرکت با این اسم و سابقه میتونه جای خالی ای را که توی رزومه من وجود داره پر کنه. دیر شد ولی بهترین حالت ممکن جور شد. ولی وقتی که دیروز بهم گفتن که وزارت کار بهم اجازه کار نداده چون پاسپورت ایرانی دارم٬ انگار تمام اون رویاها مثل یه حباب ترکیدن. حالا باز باید صبر کنم تا ببینم بار دوم چی جواب میدن. اگه این بار هم نه باشه٬ یعنی من اینجا ...
امان از این پاسپورت لعنتی که ول کن من نیست!!!!!
من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ
که به اجبار به پایم بستند
می گریزم از شب
می گریزم از عشق
و تو ای پاک ترین خاطره ها
همه جا در پی تو می گردم
